خاطرات بعد از مجروحيت
راوی سکینه سیدی علوی: یک روز پسرم محمّدقاسم از بیمارستان زنگ زد و گفت : مادرجان ، بازهم یک کمی مجروح شده ام و الان در بیمارستان هستم ، یک ماشین بگیرید و بیائید مرا تحویل بگیرید . پس از چند دقیقه دیدم که محمّدقاسم را با آمبولانس به درب خانه آوردند . دو ، سه نفر از برادران کمک کردند و او را از آمبولانس پیاده کردند . تمام سرو کلّه اش پر از خون و مچ پایش را هم روی زمین نمی توانست بگذارد . عصاها را زیر بغلش زد و به داخل خانه آمد . به محض اینکه وارد سالن شد عصاها را بلند کرد و روی پایش چند چرخ زد و با حالت خنده گفت : مادر من ، دوباره به خانه آمدم . ببین حالم چقدر خوب است . پس از چند لحظه گفت : یک مقداری آب بگذارید گرم شود تا من همین خونهای سرو و کلّه ام را بشویم .
ثبت دیدگاه