فکاهي وقايع خنده دار
راوی محمد علی موحدی محصل طوسی: یک شب به اتفاق مهدی میرزایی و چند نفر دیگر از برادران داخل سنگر در منطقه پل فلزی بودیم ، قاسم موحدی چون خسته بود ، می خواست سر شب بخوابد . پس از اینکه چند رکعت نماز خواندگفت : ساعت دو شب است ، من خوابم می آید - زمانی که او خوابید هنوز سر شب بود ولی به علت خستگی زیاد احساس می کرد ساعت دو نیمه شب است . تقریباً ساعت یک تیمه شب بود که مهدی میرزایی رفت و قاسم موحدی را تکان داد و گفت : آقا قاسم نماز صبحت قضا نشود . قاسم هم چون خیلی خسته بود از خواب بلند شد و به گمان اینکه موقع خواندن نماز صبح است وضو گرفت و نمازش را خواند و سپس خوابید . ما بعد از اینکه قاسم خوابید همگی خندیدیم . نزدیک نماز صبح هرچه قاسم را صدا می زدیم بلند نمی شد و می گفت : من که نماز صبح را خوانده ام . هرچه ما می گفتیم : بابا آن موقع اشتباه شد . مهدی میرزایی به شوخی صدایت زد و می خواست مقداری با تو شوخی کند . قاسم موحدی گفت قضا شدن نماز من به عهده کسی است که ساعت یک نصف شب مرا بیدار کرده می خواست اذیت کند . در آخر کار مهدی میرزایی میخواست به گریه بیفتد که یکی از برادران به قاسم موحدی گفت : حالا بلند شو نمازت دارد قضا می شود . قاسم بلند شد و پس از اینکه نمازش را خواند ،گفت : می خواستم این کار را بکنم تا با افراد دیگر این کار را نکنید .
ثبت دیدگاه