شناسه: 64355

توکل به خداوند

راوی موسی الرضا اکبری: در عملیات بدر بود که ما به منطقه ای رفتیم که حدودا 13 کیلومتر جاده و پیاده روی زیادی داشت.در آنزمان برادر موحدی مجروح بودند و هنوز بهبودی کامل پیدا نکرده بودند. بنابراین من اول اسکله به برادر موحدی گفتم بهتر است شما همینجا بمانید و با این بدن مجروح این مسیر طولانی را که می خواهیم پیاده برویم به همراه ما نیایید،ما خودمان می رویم. ما قرار بود که برویم و جاده را بزنیم و خراب کنیم،که دشمن در حین پاتک زدن با مشکل برخورد کند ونتواند بیایدو بچه ها را غافلگیر کند.چونکه در منطقه عملیاتی بدر به غیر از این جاده راه دیگری برای پیشروی دشمن وجود نداشت.سمت چپ و راست جاده آب بود.برادر موحدی زمانیکه دید من اصرار دارم که ایشان عقب بمانند گفتند:که نه مگر من از شما چه چیزی کمتر دارم و از نظر بدنی هم که استقانت شما ها را دارم.بنابراین من هم شماها را همراهی می کنم.برادر موحدی مواد منفجره را پشت کردند و خرج انفجاری را هم دستشان گرفتند و جلوتر از بقیه حرکت کرد به طوریکه ما هر چه می رفتیم به ایشان نمی رسیدیم. زمانیکه به محل مورد نظر رسیدیم هوا روشن شده بود و دشمن هم از حضور ما در منطقه مطلع شده بود،بنابراین آتش شدیدی را بر سر ما می ریخت.زمانیکه به برادر موحدی رسیدیم من به ایشان گفتم:شاید الان مقدور نباشد جاده را خرج گذاری کنیم.و جاده را بزنیم.چونکه ما همراه برادر عاصمی وتعدادی از بچه های تخربب روز قبل یک قسمت ازکاررا انجام داده بودیم،ولی ناموفق بودیم و نصف جاده زده شد،ونیم دیگر از جاده مانده بود وبه علت آتش سنگین دشمن موفق نشده بودیم که تمام جاده را بزنیم د رهمان زمان حدودا چهار پنج نفر از بچه ها شهید شده بودند،وتعدادی دیگر هم مجروح شده بودند.به همین دلیل تصمیم گرفته بودیم که بقیه کار را به روز بعد موکول کنیم که در روز بعد هم در خدمت برادر موحدی بودیم به دلیلی که نیمی از کار مانده بود برادر موحدی گفتند:که ما باید هر طور که شده این جاده را بزنیم یعنی این راه برو برگرد ندارد.یا باید همگی شهید شویم و یا می بایست این جاده را بزنیم.برادر موحدی با آن ایمان و اتکایی که به خدا داشت در کارهایش محکم بود و تردید نداشت و می گفت:حتما باید این جاده را بزنیم.بنابراین ما خرجها را بردیم و با لطف خدا در زاویه 40،50 متری از بچه های گردان که توی خط مستقر بودند خرج گذاری کردیم و آنها را منفجر کردیم.انفجار که صورت گرفت باعث شد که هوا روشناییش بیشتر شود و دید دشمن نسبت به ما و دید ما نسبت به دشمن کاملا بیشتر شود. بنابراین شروع کرد به ریختن آتش بر سر ما که در این حین بچه ها می گفتند:که به این شکل مشکل می توان کار کرد چونکه از همه جهت با تیربار و آرپیجی و تانک به سمت ما شلیک میکنند.برادر موحدی گفت:راهی ندارد شما اگر نمی توانید کاری بکنید بیایید کنار تا من خودم بروم و کار راتمام کنم. ما زمانیکه دیدیم برادر موحدی مصمم به انجام کار هستند رفتیم و نیتراتها را بردیم و در قسمتی که انفجار ایجادشده بود کار گذاشتیم و فتیله گذاری کردیم و با نام خدا فتیله ها را روشن کردیم که یک قسمت از جاده منفجر شد ولی قسمت دیگر جاده به دلیل برخورد گلوله تیر عراقیها فتیله اش قطع شده بود و باعث شده بود که سمت دیگر جاده منفجر نشود.بنابراین یرادر موحدی خودشان رفتند و یک مین ضد خودرو را بغل مواد منفجره و در زیر صخره گذاشتند و این مین را منفجر کردند که باعث تخریب قسمت دیگر جاده شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه