خاطرات جنگي
راوی محمدحسن فضائلی : یک روز صبح برادران بسیجی را که آموزش می دادم به خط کردم در حینی که داشتم برادران رابه خط می کردم متوجه شدم یکی از برادران که حدود 32 سال داشت و سید هم بود اشک می ریخت و عجیب گریه می کرد . به نحوی که مرا تحت تاثیر قرار داد . رفتم جلو پرسیدم چرا گریه می کنی ؟ دیدم دارد اشک می ریزد و نمی تواند صحبت کند . من بیشتر کنجکاو شدم ایشان را کناری کشیدم و صحبت کردم دیدم نه ایشان همین طور دارد گریه می کند . گفتم : اگر مشکلی داری به ما بگو . دیدم این برادرمان درد دلش را گشود و گفت : شب حدود ساعت 12 شب بود یک مرتبه از خواب بیدار شدم دیدم توی سنگرهای ما یک آقای سید است و دارد پتو روی برادران می کشد . پرسیدم آقا شما کی هستید ؟ اینجا چکار می کنید ؟گفت : چیزی نیست من آمدم اینها سربازان امام حسین ( ع ) هستند می خواهند راه کربلا را باز کنند . هوا سرد است دیدم پتو از رویشان کنار رفته آمدم این پتوهارا بکشم رویشان که سرما نخورند . پرسیدم آقا شما از کجا آمده اید ؟ در که بسته بود گفت : خوب دیگر من آمدم گفتم آقا می شود من هم کمکتان بکنم با شما بیایم گفت : اشکال ندارد من هم بلند شدم با آقا قدم زدیم صحبت کردیم آقا به من وعده پیروزی داد و گفت : شما رزمنده ها پیروز هستید انشاءالله بزودی به کربلا می رسید و در عملیاتی که در پیش دارید چند نفری تلفات می دهید ولی پیروزی زیادی به دست می آورید .
ثبت دیدگاه