شناسه: 64402

عشق به جهاد

یادم می آید یک بار که برای مرخصی از جبهه آمدیم به ما اطلاع دادندکه باید به جبهه برگردیم. روز اعزام در میدان کارگران، آن طرف ترمینال فلکة شهربانی منتظر اتوبوس بودیم که دیدم آقای علی آبادی ساک به دست سریع می آید. گفتم: آقای علی آبادی، چقدر عجله داری! گفت: اصلش همین است. من سه شب است که از جبهه آمده ام ولی حالا می خواهم برگردم و باعشق می روم. گفتم:" آقای علی آبادی این حکم است." گفت: بله به ما تکلیف کردند وقتی خودمان آمدیم این لباس را پوشیدیم کسی به ما زور نکرد، خودمان به سپاه آمدیم و باید وظیفه مان را انجام دهیم. حالا اگر در خانه یک ساعت بمانیم همان است که یک سال بمانیم فرقی نمی کند. چون حالا تکلیف است باید تکلیف را انجام دهیم. اتفاقاً من خیلی خوشحالم چون می خواهم به یک مأموریت دیگر بروم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه