شناسه: 64489

خواب و روياي شهيد

راوی زهرا رجبی: پیش بینی شهادت 2- خواب و رویای شهید 3- مقام و منزلت شهید 4- عشق به شهادت 5- محبوبیت شهید نزد دیگران در نواری که من از گل محمد گوش دادم خاطره ای را این گونه نقل می کرد: در عملیات والفجر هشت که مجروح شدم. من را به بیمارستان آوردند. نزدیک عید بود و چون دکترها می خواستند به مرخصی بروند. مریض هایی که حالشان خیلی بد نبود آنها را مرخص می کردند یک شب به عید بود که من را هم مرخص کردند. به منزل آمدم. ساعت های دوازده یا دوازده و نیم شب بود که دردم خیلی شدید شد، در یک لحظه دیدم که آقایی از پنجره وارد اتاق شد. با ایشان سلام و احوالپرسی کردم. از ایشان سئوال کردم، آقا از کجا می آیید؟ گفت: از منطقه می آیم و آمده ام حالت را بپرسم. سئوال کردم شما را من می شناسید. گفت: بله شما آقای غزنوی هستید. از فاضل الحسینی سئوال کردم. گفت: خدا رحمتش کند. الان نزد او بودم بعد گفت: هر وقت کاری داشتید به کمک شما آمده ام. یادت هست آن شب که با آقای سجادی بودی و من را صدا زدی به کمکتان آمدم. خوب که فکر کردم یادم آمد که چند شب قبل از عملیات میمک با آقای سجادی که بچه ی طبس بود، برای شناسایی به منطقه رفته بودیم. درحینی که راه می رفتیم ناگهان یک مین منور روشن شد و در جایی که ما بودیم فقط دو تا درخت گز بود که رفتیم و وسط آنها پنهان شدیم. دیدم که عراقی ها یکدیگر را صدا می زدند و می گفتند ایرانی و به سمت ما می آمدند که ناگهان چندتا مین منور دیگر هم روشن شد. در همین جا متوجه آن امام زمان شدم و گفتم: آقا می دانی هرگاهی که بر می داریم برای رضایت تو است ولی اگر عراقی ها ما را ببینند دستگیر شدن ما هیچ که عملیات لو می رود. دیدم که عراقی هامی خندند و برگشتند وقتی نگاه کردم دیدم که دو تا لاک پشت آسته راه می روند و در حین راه رفتن به این مین منورها برخورد می کردند و باعث انفجار و روشن شدن آنها می شدند.وقتی که صحبتمان تمام شد آقا بر خاستند که بودند از ایشان سئوال کردم: آقا کجا می روید؟ گفت: می خواهم به دوتا از شهرستان ها بروم و در تشییع جنازه ی دو شهید شرکت کنم و اسامی این شهدا را هم گفتند. پشت سر آقا حرکت کردم که ایشان را تا پشت در همراهی کنم به پشت در که رسیدم و آقا بیرون رفتند ناگهان پایم به پارچ آب برخورد کرد و روی زمین افتاد. بر اثر صدای پارچ خانمم و مادرم بیدار شدند. گفتند: گل محمد چه کار می کنی؟ جواب دادم: تا پشت در رفتم که میهمانم را همراهی کنم. خانمم گفت: این وقت شب مهمان کجا بود؟ ناگهان به خود آمدم و فهمیدم که این آقا، آقا امام زمان بودند. از این که متوجه نشده بودم که آقا امام زمان است پشت در نشستیم و شروع کردم به گریه کردن. صبح که شد به آن دو شهرستانی که آقا گفته بودند زنگ زدم و از آن دو شهید سئوال کردم دیدم که همه چیزهایی که آقا گفته بودند درست بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه