خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
راوی زهرا خموش رضوانی: خواب و رویایی دیگران در مورد شهید چند روز بعد که از احوال محمد آقا خبری نداشتم و خیلی نگران ایشان بودیم یک شب در عالم خواب همسایمان که یک پیرزن خوبو مونه ای بود و فوت کرده بود، به منزلمان آمد دم درحیاط خانه نشست بعد از کمی صحبت کردن رو به باغچه کرد و گفت: عجب گلهای زیبایی. گفتم: بله این گلها را پدرم در باغچه کاشته است . بعد دیگر ایشان می خواست برود با ما خداحافظی کرد به ایشان گفتم:"حاجیه خانم چند لحظه صبر کنید". پس یک گل از توی باغچه که از بقیه زیباتر بود را چیدم و به ایشان دادم و با خود برد. از آن شب به بعد خیلی نا آرام شده بودم و گریه می کردم تا اینکه روزی برادر دیگرم از جبهه آمد و من جویای احوال محمد آقا شدم و خوابی را که دیده بودم را برای او بازگو کردم. به من گفت: نگران نباشید ان شاء الله که خیر است ولی محمد آقا مجروحیت مختصری دارد به امید خدا تا چند روز دیگر بر می گردد. تا اینکه بهر حال بعد از چند روز جنازه اش را آوردند.
ثبت دیدگاه