مطلع شدن شهادت از طريق عوامل غير مترقبه
راوی زهرا خموش رضوانی: آخرین باری که برادرم به جبهه رفت، با من خداحافظی نکردند و من خبر نداشتم که ایشان به منطقه رفته است. یک روز جلسه دعا و ختم انعام در منزل ما برگزار شد. من در حیاط و رو به قبله ایستاده بودم که کبوتری به رنگ قرمز و سفید روی بام نشست همة همسایه ها که برای جلسه آمده بودند به چشم خودشان دیدند. بعد از چند لحظه کبوتر به سمت قبله در آسمان پر کشید و رفت و از نظرم دور شد. من هنوز مات و مبهوت به این طرف و آن طرف نگاه می کردم و به خانمها می گفتم شما هم دیدید. بعد از خاتمة جلسه به قاری قرآن آن جلسه گفتم که چه اتفاقی افتاده است. نظر شما چیست؟ او گفت: دل خود را بد نکن. صدقه بده. آیا برادر شما درمنطقه است؟ گفتم نمی دانم قرار بوده که دیگر به جبهه نرود. یکدفعه از خودم پرسیدم او منطقه رفته و من خبر ندارم و به شهادت رسیده است. بعد از ظهر همان روز پدرم به خانة ما آمد. احوال برادرم را از ایشان پرسیدم گفتند بله گل محمد به جبهه رفته است و سفارش کرده که به شما نگوییم تا ناراحت نشوید. خلاصه فردای همان روز یکی از برادران بسیج خبر شهادت را به همسر ایشان داده بودند.
ثبت دیدگاه