احساس مسؤليت
راوی گل بخت طاهرانی: یک روز برای ملاقات گل محمد غزنوی به بیمارستان قائم رفتم. بعد از سلام و احوال پرسی به من گفت: اگر می توانی به محوری که قرار است گردان ما در آنجا مستقر شود برو. به گل محمد گفتم: مشکلی ندارد ولی ابتدا باید با آقای انفرادی و فرمانده لشگر صحبت کنم که با آمدنم به این محور موافقت شود سپس به من گفت: شما موافقتت را بگیر و من هم سفارش شما را می کنم. موافقتم را گرفتم. قبل از رفتن به جبهه با_منطقه خواهید آمد. ایشان همان طوری که عصا دستش بود، دستش را بلند کرد و گفت: خدایا من نمی خواهم بیشتر از این داخل بیمارستان بمانم و فقط شهادت را از تو می خواهم.
ثبت دیدگاه