شناسه: 64543

خواب و روياي شهيد

راوی گل بخت طاهرانی: زمانی که دوستانش از جمله شهید فاضل الحسینی به شهادت رسیدند خیلی بی تابی می کرد. یک شب خیلی گریه کرد. صبح که از خواب برخواست خیلی خوشحال بود. وقتی غلتش را پرسیدم گفت: دوستان خود را که شهید شده اند در خواب دیدم. خواب دیدم که من دنبالشان می روم و می گویم بایستید، من را هم ببرید آخر رسم دوستی که این نیست. من را جا گذاشتین و خودتان می روید؟ دوستم گفت: گل محمد جان چند روز دیگر خودت هم می آیی. الآن هر قدر هم بدوی باز به ما نمی رسی. 5 یا 6 روز دیگر خودت خواهی آمد، صبح گل محمد به من گفت: مادر جان برای همین خوشحال هستم و دلم می خواهد هر چه زودتر پیش آنان بروم. گفتم: آخر به زن و بچه ات رهم کن چطور می خواهی آنها را تنها بگذاری. گل محمد گفت: قبلاً گفتم الآن هم می گویم من همگی شما را به خدا سپرده ام. چه کسی بالاتر از خدا ؟ چه کسی بهتر از او نگهدار شماست ؟ اگر کسی از من برایتان خبر آورد با عزت و احترام با او رفتار کنید. من راضی نیستم پس از شهادتم کسی ناله و زاری کند. مادر جان من این دفعه که به جبهه رفتم، مطمئن هستم که دیگر بر نمی گردم. خمپاره جلو پای راستم می خورد و ترکش آن نیم راست بدنم را از بین می برد. اما سرم سالم می ماند و چهره ام شناخته می شود. او این وصیت ها را کرد تا شاید مایة آرامش دل ما باشد و همین طور هم شد. این دفعة آخر بود که به جبهه رفت و به شهادت رسید

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه