خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی گل بخت طاهرانی: یک شب خواب دیدم هنوز بین خواب و بیداری بودم صدای موتورش را شنیدم او با موتور آمد و به من گفت: مادر بیداری گفتم بله مادر جان گفت: بیا می خواهم یک شب خواب دیدم هنوز بین خواب و بیداری بودم . صدای موتورش را شنیدم او با موتور آمد وبه من گفت: مادر بیداری گفتم: بیا می خواهم تو را با خودم ببرم او سالم بود وقتی به شهادت رسیده بود نیمی از بدنش از بین رفته بود اما حالا صحیح و سالم با من صحبت می کرد رو به کرد و گفت : ببین من هیچ کارم نشده است بی جهت تو انقدر گریه می کنی. شما با گریه هایت آقایم را ناراحت کرده ای گفتم مادر جان من از خدا می خواهم که با تو بیایم می خواهیم کجا برویم؟ پشت سرش سوار موتور شدم و او رو به قبله با سرعت می رفت. ناگهان به دشتی رسیدیم که تا چشم می دید بی آب و علف بود مثل زمین کویر فقط وسط آن جوی آبی بود و در کنار آن درخت بسیار بزرگی قرار داشت. یک سکو زیر درخت گذاشته بودند و یک آقای بلند قامتی روی آن نشسته بود تعداد زیادی از مردم زیر گرمای سوزان آفتاب همین طور سر به زیر و دست بسته ایستاده بودند و از سر و صورتشان عرق می ریخت گل محمد دست مرا گرفت و از موتور پیاده کرد و گفت: بیا آقا می خواهند سخنرانی کنند وقتی که نزدیک ایشان رسیدیم به گل محمد گفت : آقای غزنوی مادرت را آوردی؟ گفت بله آقا خودم ایشان را آوردم من همان طور هاج و واج به اطرافم نگاه می کردم. به گل محمد گفتم: مادر جان چرا به مردم نمی گویند که بیایند زیر این درخت تا اینقدر از گرما عرق نریزند این درخت که خیلی بزرگ است همه خلایق می توانند از آن استفاده کنند.گل محمد گفت: نمی شود مادر جان اینها همانطور تا روز حساب باید بایستند و صبر کنند. من هم به آقایی که پای منبر نشسته بود سلام کردم، ایشان گفتند: مادر جان چرا بی تابی می کنید؟ به پسرت نگاه کن حالش خوب است نه دستش کنده شده و نه شکمش پاره شده است خوب نگاهش کن. بعد آقا گفتند: من دعا می کنم خداوند از صبر و استقامت حضرت زینب سلام الله علیه به تو بدهد بعد هم به آقای غزنوی گفت: حالا می توانی مادرت را ببری. گل محمد گفت: مادر جان بیا برویم. سخنرانی تمام شد وقتی پشت در خانه رسیدیم به من گفت: مادر جان نصیحت های آقا امام زمان(عج) را فراموش نکن. هراسان از خواب بیدار شدم وقت نماز صبح بود با خودم گفتم من چه قدر بی لیاقت بودم به امام زمان(عج) را نشناختم. حتما لیاقت نداشتم که به ایشان ارادت بیشتری داشته باشم. اما خودم را سبک احساس می کردم. دیگر به خاطر از دادن گل محمد لحظه ای تاسف نمی خورم. همسایه ها همه تعجب می کردند می گفتند: مادر گل محمد خیلی ساکت است. کار می کند لباس می شوید و کارهای خانه اش را انجام می دهد. اخلاق و رفتارش عادی شده است. همه از این جهت خوشحال بودند. خود من هم دیگر عوض شده ام و افتخار می کنم که پسرم را در این راه مقدس داده ام.
ثبت دیدگاه