زندگي مشترک
راوی گل بخت طاهرانی: یک روز در ستاد نشسته بودیم که ایشان تلفنی با همسرش صحبت می کرد چون همان زمان خداوند می خواست به ایشان بچه ای بدهد و گل محمد می خواست به خط برود به همسرش گفت : هنگامی که خواستی به بیمارستان بروی به تاکسی تلفنی زنگ بزن و با تاکسی بروکه در اینجا من به او گفتم : انشاءالله که خدا به تو پسر می دهد گل محمد گفت : اسمش را چی بگذاریم گفتم حمزه به من گفت : چرا حمزه ؟ گفتم : چون حمزه اسم قشنگی است و ایشان از این اسم خوشش آمد و اسم پسرش را حمزه گذاشت .
ثبت دیدگاه