امدادهاي غيبي
راوی گل بخت طاهرانی: یک روز گل محمد غزنوی خاطره ای را برای ما تعریف کرد او گفت : موقعی که فرمانده سپاه آقای محسن رضایی بود به ما مأموریت داد و اطلاعاتی را جمع آوری کنیم و برگردیم . سه نفر بودیم یکی از آنها برادر خانی بود که بعداً شهید شد . به عراق رفتیم و بعد از اینکه اطلاعاتی را جمع آوری کردیم و خواستیم برگردیم دیدم که در راه کمین گذاشته اند که این قدر پیاده روی کرده بودیم که کف کفشهایمان سایده شده بودیم به خاطر این که به کمین عراقی برخود نکنیم راه را دورتر کردیم و 2 تا 3 قله را دور زدیم بر اثر پیاده روی زیاد هم خسته و هم تشنه و هم گرسنه شده بودیم . ا زیک قله که آمدیم بالا چشمه آبی را دیدیم و یک آهوهم با بچه اش آنجا نشسته بودند به چمشه که نزدیک شدیم فکر می کردیم که آهو فرار خواهد کرد ولی از جایش تکان نخورده بود . از این مسئله تعجب کرده بودیم بعد از اینکه آب خوردیم هما نجا نشسته و به آهو نگاه می کردیم که یک وقت دیدیم که آهو بلند شد و آمد و از پهلوی ما رد شد و رفت تا سرقله این کار را سه مرتبه انجام داد بعداً با خودم گفتم شاید این آهو با این کارش می خواهد چیزی را به ما بفهماند بلند شدم و تا سر قله رفتم که ناگهان چشمم به گشتی های عراقی افتاد که به سمت ما می آمدند دویدم و به سمت بچه ها آمدم و موضوع را به آنها گفتم و سریع منطقه را ترک کردیم و دیدم که آهو هم پشت سر ما می آید .
ثبت دیدگاه