شناسه: 64576

خبر شهادت

راوی فاطمه نوقانی: یادم می آید صبح روزی که ایشان می خواستند به مأموریت بروند گفتند : من ساعت 8 شب تماس می گیرم چون که امیر حسین فردا امتحان دارد باید زودتر بخوابد . " من تمام طول شب تا ساعت 11 منتظر تلفن ایشان نشستم ولی خبری نشد. صبح ناگهان تلفن به صدا در آمد و برادر آقای هادی گفت که ما به اتفاق همسرم می خواهیم به آنجا بیاییم ، این خبر کمی برای من آنهم آن وقت صبح تعجب آور بود . البته من تا زمانی که آنها به خانه ما رسیدند چیزهایی به ذهنم خطور کرد . من مرتب می رفتم وضو می گرفتم و قرآن می خواندم و از خدا طلب صبر می کردم، چون حدس می زدم که حتماً برای آقای هادی حادثه ای پیش آمده است . بعد از آمدن برادر ایشان کم کم موضوع شهادت آقای هادی رابه ما توضیح داد و مرا به صبر و پایداری دعوت کردند همانطور که همیشه آقای هادی هر وقت موقع رفتن این موضوع را به من متذکر می شدند . بالاخره ایشان امانتی بود از جانب خداوند که خداوند هم این امانت گرانبها را از ما پس گرفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه