زندگي مشترک
راوی فاطمه نوقانی: یادم می آید سال هفتادو سه بود که من دچار بیماری عفونی خیلی خطرناکی شدم و بنا به دستور پزشک باید هر چه سریعتر در بیمارستان بستری می شدم . درست در همان زمان بود که مأموریتی برای ایشان پیش آمده بود و باید فوراً می رفتند . بالاخره من در بیمارستان بستری شدم و آقای هادی هم آماده رفتن شد و گفت : " ان شاءالله چند روز بیشتر در بیمارستان نخواهی ماند و زود مرخص می شوی . من هم برای شما دعا می کنم . " بعد از رفتن ایشان من حدود پانزده روز در بیمارستان بستری بودم و حالم خیلی بد بود به طوری که دکترها هر چه آزمایش می کردند اصلاً متوجه عفونت نمی شدند . بعد از پانزده روز آقای هادی از مأموریت آمدند و به پیش من در بیمارستان آمدند و از همان پشت شیشه مرا ملاقات کردند . در آنجا من تازه فهمیدم که ایشان چه انسان با تقوا و با ایمانی هستند که خداوند دعای ا وار مستجاب کرده است و شفای خود را گرفتم به طوری که بعد از چند روز حالم خوب شد . طوری که مادر آقای هادی تعریف می کرد می گفت : وقتی ازاو می پرسیدم حال خانمت چه طور است ؟ او پاسخ می داد : " چیزی نیست الحمدالله هر چه سریعتر خوب می شوند . " مدام در حال دعا و راز و نیا زرا با پروردگار خود بودند و برای شفای من از خداوند کمک می خواستند و متقد بود که هیچ چیزی بدون امر خداوند امکان پذیر نیست و باید در مقابل مشکلاتی که برای آزمایش ما قرار می دهد از خود ضعف نشان ندهیم و با صبر و پایداری و کمک از خودش آنها را رفع کنیم .
ثبت دیدگاه