شناسه: 64594

خاطرات جنگي

راوی فاطمه نوقانی: یادم می آید یک دفعه ایشان تعریف می کردند که:" در عملیات کربلای4 آتش دشمن خیلی سنگین و مرتب و بدون وقفه شلیک می کردند به طوری که رفت و آمد برای نیروها خیلی مشکل بود. برای من کاری پیش آمد که باید برمی گشتم پشت خط. ماشین را آماده کردم و به پشت خط برگشتم، کارم را در آنجا انجام دادم و هنگام برگشت ناگهان متوجه یک جوان بسیجی پانزده ساله که اهل نیشابور بود، به طرف ماشین آمد و گفت:" شما اگر به خط می روسد مرا هم ببرید." بعد نشست کنار من و حرکت کردیم، هنوز چند دقیقه ای حرکت نکرده بودیم که ناگهان خمپاره ای به زمین اصابت کرد و من هم مجبور شدم اتوموبیل را به سختی نگهدارم، بعد از اینکه اوضاع مقداری آرام شد به آن جوان گفتم"" پسرم حالت خوب است؟" دیدم صدایی از او شنیده نمی شود، وقتی به او نگاه کردم دیدم ترکش به گردن و سر او خورده است و کلاً مغزش متلاشی شده بود و با یک حالت معصومانه ای به شهادت رسیده بود. بعد فوراً ماشین را روشن کردم و از منطقه دور شدم تا در تیر رس دشمن نباشم و رودتر به خط برسم، در طول مسیر مدام به آن جوان نگاه می کردم که چه طور با آن سن و سال کم و با آن علاقه زیاد به جبهه آمده است. من از آقا پرسیدم:" شما در طول مسیر با بودن آن جنازه و دیدن آن صحنة وحشتناک نمی ترسیدید." ایشان گفت:" ما از این صحنه ها در جبهه زیاد دیدیم که جوانان ما چگونه به شهادت می رسند، آن هم فقط برای دفاع از مملکت خود."

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه