شناسه: 64599

حالات معنوي خاص

راوی فاطمه نوقانی: شب جمعه ای که فردایش به شهادت رسیدند، یادم می آید یک ساعتی به اذان صبح مانده بود که بلند شد و رفت وضو گرفت و بعد مرا بیدار کرد و گفت:" خانم جان، پاشو چند رکعت نماز بخوان، ما شب قبر داریم به هر حال در قیامت همین نماز ها به درد انسان می خورد." من هم آن شب یک طرف بدنم به دلیل بیماری درد می کرد و خیلی بی حال بودم ولی نمی دانم یک حالت خاصی به من دست داد و یک نیروی عجیبی مرا وادار کرد که بلند شوم و خودم را برای خواندن نماز آماده کنم. بعد از اینکه وضو گرفتم وقتی می خواستم وارد اتاق شوم دیدم یک صدایی از درون اتاق می آید، آهسته رفتم و در را باز کردم دیدم آقا هادی نشسته است و دستانش را بلند کرده و گردنش هم کج بود و با یک حالت خاص معنوی در حال راز و نیاز با خداوند بود و همانطور اشک می ریخت و اعفو، العفو می کرد و من فکر می کنم که ایشان آن شب از خداوند طلب شهادت کرده است و خداوند به نیاز او پاسخ داد به طوری که فردای همان روز که به مأموریت رفتند در بین راه به شهادت رسیدند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه