خاطرات بعد از مجروحيت
راوی صدیقه کفشکنان: یک دفعه هادی آقا از ناحیه پهلو و پاها مجروح شده بود به نحوی که مدتی با عصا راه می رفت ایشان را به تبریز برده بودند و آنجا بستری بود و ما هم اطلاعی نداشتیم تا این که روزی دیدم در می زنند وقتی در راباز کردم هادی آقا را با عصا زیر بغل دیدم پشت در ایستاده است سعی می کرد به گونه ای وارد شود که مادرم ایشان را با آن وضع نبیند اما مادرم متوجه شد و شروع به گریه کرد هادی آقا گفت : مادر چرا گریه می کنی ،جیغ و داد نزن می بینی که با پاهای خودم آمدم . چند روزی خانه بود وقبل از این که جراحتش خوب شود راهی جبهه شد هر چه مادرمان گفت : هنوز عصا زیر بغلت است کجا می روی ؟ گفت : فکرم که نیاز به عصا ندارد می روم جبهه و از فکرم استفاده می کنم البته آن زمان ما نمی دانستیم که ایشان فرمانده است .
ثبت دیدگاه