شناسه: 64604

زندگي مشترک

راوی فاطمه نوقانی: یادم می آید درست نزدیک زایمان من بود که آقا هادی می خواستند به ماموریت بروند و به من گفت : مطمئن باش هر کجا که باشم برای به دنیا آمدن بچه حتماً خودم را می رسانم .بالاخره وقت زایمان فرا رسید و از ایشان خبری نشد و پدر و مادرم مرا به بیمارستان امام حسین (ع) که وابسته به سپاه بود بردند و در آنجا بستری شدم . درآنجا من حالم اصلاً خوب نبود وعلاوه بر درد زایمان به بیماری زردی هم دچار شده بودم . یادم می آید در اتاق که بودم هر وقت که صدای زنگ تلفن به صدا در می آمد به قدری خوشحال می شدم که فکر می کردم آقا هادی تماس گرفته است . چند روزی گذشت و از ایشان خبری نشد و من هم طبق دستور پزشک از بیمارستان مرخص شدم و به منزل پدرم رفتم . حدود 17 روزی بود که از آقا هادی خبری نداشتیم ، در یکی از همان شبها بود که خواب دیدم که دو نفر از برادران پاسدار با لباس نظامی به درب منزل ما آمدند و خبر دادند که آقای کفشکنان شهید شده است . من در خواب خیلی گریه کردم و به پدرم می گفتم : پدر جان من دیگر اینجا ماندگار شدم بعد از چند لحظه دیگر از خواب بیدار شدم . چند سالی از این ماجرا گذشت و خواب من هم تعبیر شد بعد از چند روز از این ماجرا آقا هادی آمدند و گویا درگیر عملیاتی در منطقه ی حلبچه شده بودند و در ضمن شیمیایی هم شده بودند و خودش به من گفت : من از شما معذرت می خواهم که نتوانستم خودم را برای به دنیا آمدن فرزندم به پیش شما برسانم در منطقه نیاز شدیدی به ما بود و من باید حتماً در آنجا حضور پیدا می کردم و واقعاً از شما تشکر می کنم که تمام این سختیها را تحمل می کنید

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه