شناسه: 64610

زندگي مشترک

راوی فاطمه نوقانی: یادم می آید یک بار که ایشان به مرخصی آمده بودند به قم منزل پدری من آمدند درست همان دوران عقدمان بود آقا هادی به دنبال من آمدند و به اتفاق هم به زیارت حضرت معصومه رفتیم و بعد از آن به پیشنهاد ایشان رفتیم تا نهار بخوریم سر میز ایشان خیلی با من شوخی می کردند و بعد مقداری پول به من دادو گفت : این پول را شما پیش خودت نگهدار بالاخره جنگ است و ممکن است ما دیگر برنگردیم و این پول می تواند پشتوانه ی آینده ی شما باشد من هم دیگر نتوانستم احساسات خودم را کنترل کنم و زدم زیر گریه واز آقا هادی خواهش کردم که دیگر ازاین حرفها نزند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه