محبت و مهرباني
راوی عصمت کرد: پدرم از مسافرتی یادم می آید که ما را به دریا برده بودی. خاطرات آن سفر را هرگز فراموش نمی کنم. چند روز پیش هم عمویم ما را به کنار دریا برد. اما نمی دانم چرا هیچگاه لذّت و خوشی را که در سفری که با تو بودیم احساس نکردم چرا که در آن سفر به همگی خوش گذشت. آنجا همه بسیج شدیم و با هم برای آکواریوم شما صدف جمع کردیم. الان هر وقت به آکواریوم نگاه می کنم یاد آن روز برایم زنده می شود شاید آن روز بهترین روز زندگی من باشد که می دانم هرگز تکرار نخواهد شد.
ثبت دیدگاه