محبت و مهرباني
راوی زهره کرد: هر چند تو رفتی و ما را با کوله باری از فراقت تنها گذاشتی اما یاد مهربانی ها و محبت هایت برای ما تسکین بخش است وقتی از سرکار برمی گشتی با اینکه خسته بودی اما همیشه بر لبانت شکوفه خنده موج می زد هیچگاه اخم نمی کردی و پیوسته پیشانی پر مهرت آینده درخشان ما را تضمین می نمود بچه ها دورت حلقه می زدند و تو چون گلی در میان باغ می گفتی و درد دلها را گوش می دادی و مشکلات بزرگ و کوچک خانواده را حل می کردی در این میان مادر با سینی چایی سر می رسید و رنگ و بویی دیگر به جمع صمیمی خانواده می بخشید بچه ها یکی یکی نمرات بیستشان را رو می کردند و تو با بوسه های گرمت آنها را تشویق می نمودی گاهی هم به آنها جایزه می دادی و می گفتی بارک ا... پسرم، آفرین دخترم اما باید بدانید که باز هم باید بیشتر درس بخوانید تا شاگرد اول شوید اما وقتی نوبت من می رسید که نمره هایم را نشان دهم یا آن را پنهان می کردم و یا اینکه نمرات را دستکاری می کردم مثلا 10 را بیست می کردم چون با این کار تو خیلی خوشحال می شدی و تنها کسی که مرا رسوا می کرد خواهرم بود که می گفت: بابا دروغ می گوید نمره اش راعوض کرده و بعد هم می خندیدیم اما تو مرا نصیحت می کردی و می گفتی: بابا جان دخترم درست را بخوان تا در آینده فرد مفیدی برای خودت و جامعه ات باشی. من هم سعی می کردم درس بخوانم و حالا هم که در کلاس سوم دبیرستان تحصیل می کنم این قصد و هدف را دارم تا روح پدرم شاد شود و فردی مهم و سودمند برای جامعه اسلامیم بشوم.
ثبت دیدگاه