شناسه: 64627

تقيد به نماز

راوی معصومه کاظمی: یادم می آید غلامرضا تقریباً هفت سال داشت و من یک روز در منزلشان داشتم نماز می خواندم که ایشان یک جانماز برداشت و در کنار من ایستاد و مشغول به خواندن نماز شد . بعد از اینکه نمازم تمام شد از ایشان پرسیدم با خودت چه می گفتی ؟ ایشان فوراً تمام نمازش را برای من خواند و گفت : عمه جان من هم دارم نماز می خوانم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه