شناسه: 64710

توکل بر خدا می رویم

قبل از عملیات بیت المقدس سه از لشگر آمده بودند برای توجیه عملیات. آقای احمدی، بچه فریمان که مرحوم شدند با آقای صابری رفته بودند برای توجیه. وقتی آمدند به آقارضا صابری گفتم تجهیزات جنگی بچه ها کامل نیست و کمبود فشنگ و آرپی جی و نارنجک دارند. ایشان گفت: قرار است برویم مقر دیگری تجهیز بشویم، بعد برویم جلو. جلوتر رفتیم، ولی تجهیز نشدیم که سؤال کردم: چه کنیم؟! ایشان گفت: از آقا رجب بپرس. رفتم و ماجرا را به ایشان گفتم. ایشان گفت: برو ببین بچه ها چقدر گلوله دارند. رفتم و سؤال کردم. یکی گفت یک خشاب و یکی گفت یک گلوله آر پی جی و بقیه هم به همین منوال. خودم هم یک خشاب تیر آموزشی گازی داشتم، یک خشاب هم جنگی. برگشتم به آقا رجب بگم وضعیت چطوری است، دیدم ایشان دارد نماز نشسته می خواند. نمازشان که تمام شد، سجده کردند و گفتند: چه خبر؟! گفتم: حدوداً هر آرپی جی زنی یک گلوله و بقیه هر کدام یک خشاب فشنگ دارند. آقا رجب گفتند: توکل بر خدا. آماده بشوید برویم. به آقای احمدی دستور حرکت دادند و اتفاقاً عملیات فقط با دو شهید، با موفقیت انجام شد. آنجا برای ما عمق معنویت و توکل ایشان نمودار شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه