شناسه: 64712

بگو علی رضا برود!

بیت المقدس سه، بالای آن ارتفاع بلند و نامرد، هوا به شدت سرد بود. توی این نقطه، جنگ با خود برف و یخ و کوه هم سخت بود. دو تا گردان دیگر رفته بودند و نتوانسته بودند آن را بگیرند. سردار قاآنی به آقا رجب گفته بودند: شما بروید. وضع نیروها خوب نبود، ولی چون چاره ای نبود، ایشان آمد. بچه ها تا به بالا می رسیدند، داغون بودند و حتی کوله پشتی های شان را انداخته بودند تا بتوانند بیایند بالا. من و آقای عبدالحسین نوری آنجا بودیم که آقای یعقوبی گفت: یکی از بچه های فِرِزتان را بفرست این تیربارچی را خاموش کند. گفتم: بگذار با آقارجب تماس بگیرم! تماس گرفتم و گفتم: آقای یعقوبی می گوید عملیات را شروع کنید و تیربارچی ما را قفل کرده. چه کار کنم؟ گفت: مگر علی رضا مرده؟ علی رضا را بردار و برو جلو. هوا تاریک بود و علی رضا را پیدا نمی کردم. بچه ها به ردیف خوابیده بودند و بالاخره علی رضا را یافتم. گفتم: پاشو، خمپاره بردار بریم! رفتیم و اولین گلوله آرپی جی را که زد، تیربارچی خاموش شد. رفتیم جلو و گروهان دیگر از پایین آمد و ارتفاع فتح شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه