خاطره شماره 4 - شهید حسن آقاسی زاده شعرباف
تقي آقاسي زاده ، پدرشهيد: تولدش در پاييز بود ، آن موقع پاييز سرد بود ، موقع اذان صبح به دنيا آمد . وقتي بچه به دنيا آمد مادرم بعد از تبريک گفت : يک رازي را مي خواهم بين من و تو بماند
گفتم : چي مادر جان !؟ خداي نخواسته يک مورد خاص و استثنايي داريم .
گفت : محسناتي اين بچه دارد . توي پرده بود . اصلا احتياجي به شستن نداشت ، پاک پاک است . يک مرد بزرگي مي شود ، آدم معتقد و شايسته اي خواهد شد . ان شا الله من زنده باشم و آينده اش را ببينم و شما قبول کنيد که من در اين مورد تشخيصم درست بوده است .
اعتقاد به اسلام در نهادش بود ، از تعليم ما نبود . قبل از دوران بارداري مادر شهيد ، کشش ما به طرف مسائل مذهبي و مجالس ديني زياد شده بود . مادرش موقع بارداري به روضه و تکايا بيشتر مي رفت . حتي اواخر بارداري از رفتن به مجالس خود داري نمي کرد .
مي گفتيم : خانم شما سنگين هستيد ؛ احتياط کنيد .
مي گفت : اصلا نمي دانم چه جور است که اين حملم با بقيه فرق دارد . رفتن به مجالس دست خودم نيست .
همين مسائل باعث شده بود که به مادرش بگويد : مادر اگر من شربت شهادت نصيبم شد ، بدانيد که نتيجه همان شيريني هايي است که در مجالس و مصائب مولا ابا عبد اله الحسين به من داديد . افتخار شهادت را مرهون همان دوران بدانيد
ثبت دیدگاه