شناسه: 64757

خاطره شماره 5 - شهید حسن آقاسی زاده شعرباف

بي بي سادات نوعي باغيان ، مادر بزرگ: شبي که حسن مي خواست به دنيا بيايد ، همين پسرم آمد دنبال ما گفت : عيال ناراحت است و رفته اند دنباله قابله ، کسي را پيدا نکردند . شما بياييد پيش او باشيد .
ما رفتيم اين بچه را گرفتيم . وقتي به دنيا آمد نقاب داشت . نقابش را برداشتيم . سرش هم مثل سرهاي تراشيده بود . نافش را زديم . ختنه کرده بود .
آقاش گفت : يک دلاک مي آوريم که حلال شود و يک تيغي روي ... اين بکشد . دلاک آوردند ، رو سوم همين جوري تيغ کشيدند نه اينکه ببرند ، گفتم که ختنه کرده بود . بعد هم از روي قرآن اسمش را گرفتند .
نقاب : کيسه آبي که بچه در رحم مادر داخل آن قرار دارد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه