خاطره شماره 13 - شهید حسن آقاسی زاده شعرباف
برادر شهيد : زماني که در دبيرستان فردوسي درس مي خواند ، فعاليت زيادي در کتابخانه و کارهاي خير داشت . چند نفري بودند که در دبيرستان براي خودشان تشکيلاتي داشتند . براي بچه هايي که از پدر محروم بودند و از وضع مالي خوبي برخوردار نبودند کفش و لباس تهيه مي کردند . گاهي هم به پدرم رو مي انداخت و چند جفت کفش و چند دست لباس از ايشان مي گرفت .
يک روز ايشان آمد ماشين مرا بگيرد ، گفت : کار دارم .
گفتم : من هم بيکارم ، اگر مزاحم نيستم با شما بيايم .
گفت : اگر بيايد بد نيست .
مقداري وسائل و حبوبات بسته بندي شده داخل ماشين گذاشت و راه افتاديم ، مرا به گلشهر و طلاب برد و از روي ليستي که داشت بين خانواده هاي بي بضاعت توزيع کرد .
ليست مدارس پايين شهر را تهيه کرده بودند و هر چند وقت با همکاري خيريه به آنها رسيدگي مي کردند ، او در اين مورد ما را در جريان نگذاشته بود ، آن روز هم اتفاقي بود که با ايشان رفتم و فهميدم که او ماشين را براي چه کاري مي خواهد .
ثبت دیدگاه