شناسه: 64775

عشق شهادت

راوی منصوره ابراهیمی: در جبهه مجروح شده بود که او را به تهران آورده بودند لگنش از سه جا و پایش هم ار یک جا شکسته بود که همه را گچ گرفته و او را با آمبولانس آمدند و او را به حرم بردند و به او گفتم : مادر جان نمی توانم . چون آنجا گاو و گوسفند ها گرسنه می مانند و بچه ها تنها هستند . گفت : مادر برو یک اره از همسایه بگیر و بیاور و همین گچهای مرا اره کن - تمام شکمش تا سر ناخن های پایش گچ گرفته شده بود گفتم : مادرجان من نمی توانم چون اگر دکتر بفهمد خیلی بد می شود . گفت : مادر ، خدایی که بچه ها را از درون رحم مادر نجات می دهد ما را هم از لا به لای این گچها نجات میدهد . آن شب تا صبح گچهای شهید را بریدیم . وقتی صبح بیدار شدم دیدم نه مثل اینکه تقریباً خوب شده است . سه یا چهار روز همین طور بود به خانمش گفته بود : اسباب اثاثیه را جمع کن . گفتم : مادر جان چه خبره تو هنوز مریضی . گفت : مادر من چوپانم و گله بی چوپان هم که نمی شود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه