دوران تحصيل
راوی منصوره ابراهیمی: هنگامیکه حسن آقا می خواست به کلاس اول ابتدایی برود شب قبلش اصلاً خوابش نمی برد و تا صبح بیدار بود. برادرش به شوخی به او گفت: بگیر بخواب. خواب یا بیدار باشی بالاخره صبح می شود و به مدرسه می روی. حسن می گفت: برای من فرقی نمی کند. بعد از مدتی که از مدرسه رفتن حسن آقا گذشت او چند نمره 20 گرفت. من هم به خاطر تشویق شدن بیشتر او به مدرسه اش رفتم. معلمش از او راضی بود و گفت: حسن خیلی مظلوم و کم جنب و جوش است. گفتم: اصولاً اخلاقش همین طوری است. بعد که به حسن آقا گفتم: مادر جان چرا تو هم مثل بچه ها در مدرسه جنب و جوش و تلاش نداری؟ او می گفت: موضوع اصلی درس است که درسهایم را هم می خوانم. و در زمینه های دیگر هم در حد خودم تلاش دارم.
ثبت دیدگاه