خاطرات سياسي
راوی فرشته آل نجف: یک روز حسن به خانه آمد من دیدم خیلی ناراحت است و گریه کرده به ایشان گفتم : چرا ناراحت هستی ؟ گفت : چیزی نیست . معلم سر کلاس یک سیلی به من زد . گفتم : چرا ؟ گفت : نمیدانم . لابته به من نگفت ولی ظاهراً اعلامیه امام را سال پنجم در دبیرستان فردوسی سر کلاس توضیع کرده بود . معلم دیده و گفته بود که آن چه بود ؟ چه چیزی را رد کردید ؟ایشان گفته بود ، چیزی نیست . از بچه ها پرسیده بود بچه ها هم همگی گفته بودند ، ما چیزی ندیدیم . یعنی همه همکاری کرده بودند و به معلم نگفته بودند . چون حسن آقارا دوست داشتند . بعد معلم آمده و ایشان را از جایگاهش خارج کرده بود . او را جلوی تخته برده و گفته بود که باید بگویی ، گفته بود : من چیزی را رد نکرده ام . سپس معلم یک سیلی به ایشان زده بود و خودش نگفته بود که چرا به من سیلی زدند . من خیلی ناراحت شدم . بعد از ظهر به مدرسه رفتم و موقعی که رفتم زنگ تفریح بود و همة معلمان در دفتر نشسته بودند . پس از اینکه من رفته بودم ، بچه ها همه به او گفته بودند که :آغاسی زاده پدرت آمده است . او هم رفت و یک گوشه ای نشست و من هم داخل دفتر رفتم . حالا من رفتم که نمی دانستم که معلم ایشان کیست ؟ گفتم معلم فرزند من کیست ؟ او در کلاس پنجم ریاضی است . گفتند : آقا اسمش چیست ؟ گفتم : حسن آغاسی زاده دیدم یک آقایی را معرفی کردند ؛ یک جئانی با قد بلند و ریش و سبیلی تراشیده بود و ... بلند شد و گفت : بله ، آقا من هم گفتم : شما به پسر من سیلی زدید ؟ گفت : بله ، تا گفت : بله ، یک سیلی محکم به او زدم و ایستادم با هم گلاویز شدیم . ریختند و ما را از هم جدا کردند . گفتند : چرا آقا شما می زنی ؟ گفتم : ایشان زده ، من هم می زنم . حالا تصمیم با قانون است هر جا بگویید می روم ، ایشان بچة مرا زده ، اگر قانون به او حق بدهد که خوب من پاسخگی کتکی که زدم هستم ؛ اگر نه که قصاص کردم . بعد معلمش من را نشاند و چون آن ها خودشان می دانستند که جریان چیست ، به هر جهت لوایلی بود که یک مقداری جنب و جوش آغاز شده بود ، یکی از معلمان گفت : آن معلم به خاطر اینکه بچة شما را دوست داشته این کار را کرده است . اعلامیة امام را از یکی از بچه ها گرفته ایم . اگر آن بچه می رفت به پدرش می گفت ، اگر خدای ناکرده این اعلامیه به دست یک خانوادة ساواکی می افتاد که شما دیگر رنگ بچه تان را نمی دیدید . گفتم : در هر صورت من که نمی دانستم جریان چیست ؟ من فقط به خاطر اینکه ایشان بچة مظلومی است . حتی در خانه به نفع خواهرش ، برادرش ، همیشه چه از نظر غذایی و چه از نظر جا و چه از نظر پول تو جیبی گذشت کرده است . حتی اگر وسیله ای می خواهیم سوار شویم ، ایشان آخرین نفری است که سوار می شد و می گوید : همه بنشینید بعد من می نشینم . خیلی ناراحت شدم که حوب ایشان با این بچه چنین اهانتی کرده است . بعد معلم را آوردند و حسن آقا را از سر کلاس به دفتر آوردند و به هر جهت با معلمش روبوسی و آشتی کردیم و از هم جدا شدیم .
ثبت دیدگاه