خاطرات سياسي
راوی علی اکبر آغاسی زاده: من سال 53 در چناران تدریس می کردم . روزی که حسن آقا می خواست برای ادامة تحصیل برود ، به چناران آمده بود تا از من خداحافظی کند . چون مقداری هم کار اداری داشت ، به همراه من به آموزش و پرورش چناران رفتیم . بعد از اینکه کارش در آموزش و پرورش تمام شد ، از من خداحافظی کرد و رفت . نزدیک ظهر بود که از اداره به من زنگ زدند و گفتند : هرچه سریعتر بیا اداره . وقتی به اداره رسیدم ، سر و صدای عجیبی برپا بود . گفتم : موضوع چیست ؟ به شیشه ای ، اشاره کردند و گفتند : به این شیشة درب نگاه کن ببین چه نوشته اند . نگاه کردم ، دیدم روی شیشه نوشته اند : «مرگ بر شاه» . بعد گفتند : امروز صبح با برادر زاده تان اینجا آمدید . موقع رفتن برادر زاده تان این جمله را نوشته است . ما مطمئن هستیم که این کار اوست . بعد از چند روز جرّ و بحث و بعد از اینکه من چند روزی سر کلاس نرفتم ، قضیّه خاتمه یافت . بعدها که حسن آقا را دیدم ، گفتم : این کار ، کار شما بود . گفت : بله ، آن روز من اینکار را کردم
ثبت دیدگاه