شناسه: 64809

خاطرات سياسي

راوی فرشته آل نجف: یک روز به مادرش گفته بود : من می خواهم پیش عمو اکبر بروم . برادرم در آن موقع رئیس آموزش و پرورش چناران بود. گفت می خواهم بروم از ایشان حال و احوالی بپرسم. مادرش گفته بود که به پدرت بگو. گفته بود : می دانم که اگر به پدر بگویم نمی گذارد من بروم. از شما می خواهم به یک نحوی به پدرم را راضی کنید که من به آنجا بروم. گفتم چرا می خواهی بروی ؟ گفت می خواهم عمویم را ببینم حالا دیپلم گرفته ام. می خواهم بروم با عمویم مشورت کنم که من چکار بکنم. چه راهی بروم. گفتیم که حالا یک مقدار مشکل است، تنها چه طوری می خواهی بروی؟ گفت: نه با اتوبوس می روم و برمی گردم من که دیگر بچه نیستم. گفتیم: بسیار خوب ایشان به چناران می رود و قبل از ظهر به آنجا می رسد و یکسره به سمت محل کار و دفتر عمویشان می رود. عمویش او را تحویل می گیرد و به او احترام می کند. در همان موقع مثل اینکه عمویش جلسه ای داشته و می خواسته از دفتر کارش بیرون برود. به ایشان می گوید شما بنشین من بر می گردم که ظهر برویم به خانه و نهار را با هم بخوریم. می گوید : باشد . عمویش از آموزش و پرورش چناران خارج می شود . بعد از چند دقیقه ایشان ماژیک را برمی دارد و پشت شیشه علیه شاه شعار می نویسد و شاه را چپه و وارونه می نویسد و مرگ بر شاه و غیره خلاصه چند جا پشت شیشه ها را پر می کند سپس ماژیک را می گذارد و می رود و با اتوبوس به مشهد برمی گردد . وقتی به خانه آمد ، گفت : عمو جان را دیدم خوب بودند ، سلام رساندند . همان شب عمویش با ما تماس گرفت که حسن آقا به مشهد آمده ، گفتیم : بله گفت : می دانید اینجا چه کار کرده است ؟ گفتیم : نه گفت : برای ما درد سر درست کرده است . خوب می خواست به من لااقل به من بگید تا بگویم چه کار بکند و راهنمایی اش بکنم . مرگ بر شاه و این شعارها چیست که پشت شیشه نوشته است . خلاصه اینجا تمام اداره را به هم ریخته و همه به هم ریختند . به پاسگاه ژاندارمری خبر دادند و از پاسگاه ژاندارمری به اینجا آمدند و گفتند که چه کسی شعار ها را نوشته است ؟ ما گفتیم : نمی دانیم ما که داخل دفتر نبودیم ، ما رفته بودیم بیرون . بچه ها هم مسئله را فاش نکردند . نگفتند که پسر برادر حاجی اینجا بوده و تا این لحظه که کسی نفهمیده است خدا کند کسی نفهمد که کار ایشان بوده است . وقتی که به او گفتم : چرا به آنجا رفتی و این کار را کردید ؟ شما مگر قرار نبود بروی و حال و احوال کنی و برگردی ؟ گفت : من بالاخره یک انجام وظیفه ای کردم و آمدم ولی خیلی کوچک بود . من به اصطلاح ملاحظه کردم و بسیار مختصر انجام وظیفه کردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه