شناسه: 64818

ناظر و شاهد بودن شهيد برامور

راوی حسین جعفری: من یک شب خواب دیدم که دارند زنگ می زنند. دم درب رفتم و داداش بزرگم تقی را دیدم که آمده است. پرسیدم: چرا داخل نمی آیی؟ تقی آقا گفت: حاج حسن آغاسی زاده با یک نفر دیگر به نزد من آمدند و من را واسطه قرار دادند که برای انجام امری به نزد شما بیایم. حسن آقا یک امانتی از سپاه دست پدرشان دارند شما به پدرشان بگویید که آن امانت را به سپاه برگردانند. وقتی موضوع خواب را به حاج آقا گفتم: در ابتدا تردید داشتند. ولی در نهایت گفتند: بله من لباسهای سپاهی حاج حسن را به عنوان تبرک نگه داشته بودم. چشم حالا می برم و به سپاه می دهم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه