شناسه: 64822

دقت در حلال و حرام

راوی حسین آغاسی زاده: یک روز که حسن در مرخّصی بوده به درب خانة ما رفته و به همسرم گفته بود : می خواهم پس فردا به منطقه برگردم و آمده ام که برادرم را ببینم . همسرم گفته بود که : حسین آقا اکنون برای گشت به قوچان رفته و 2 یا 3 روز دیگر برمی گردند . حسن آقا گفته بود : من الان به قوچان می روم و از آنجا به منطقه می روم . می خواهم حسین آقا را هم همراه خودم ببرم و می گویم که بعداً به شما زنگ بزند . اگر لباس یا چیز دیگری لازم دارد بدهید تا برایش ببرم . همان شب در شهر قوچان گشت ایست و بازرسی داشتیم . یک ماشین بنز مشکی رنگ به پست ایست و بازرسی نزدیک شد که تعدادی اسلحه هم کنار پنجره اش گذاشته بودند . ماشین هیچ پلاک و علامت مشخّصه ای نداشت . ابتدا با تابلوی ایست برادران علامت دادند که بایستد ولی ماشین بنز به سرعت از پشت ایست و بازرسی عبور کرد و رفت . یکی از برادران یک تیر هوایی زد و من هم با پیکان سپاه سریع به دنبالش رفتم . در طول مسیر به بچّه ها گفتم : بچّه ها لاستیک عقبش را بزنید . اتّفاقاً اوّلین تیری که بچّه ها شلّیک کردند به لاستیک عقب ماشین خورد . وقتی ماشین ایستاد ، دیدم که مسئول سپاه بجنورد و خانواده اش داخل ماشین هستند . از ماشین که پیاده شد بسیار عصبانی بود . بچّه ها کمک کردند و لاستیک ماشین بنز را عوض کردند . بعد به منزل حاج آقای روحانی که آن زمان مسئول سپاه قوچان بود زنگ زدیم و گفتیم که : مشکلی پیش آمده است . برادرهای گشت بسیج لاستیک عقب ماشین مسئول سپاه بجنورد را زده اند و ایشان به همراه خانواده اش بوده و خیلی ترسیده اند . بعد من با بچّه ها به محلّ پست برگشتیم و آنها را پیاده کردم و گفتم : بچّه ها شما اینجا باشید من به ساختمان سپاه برمی گردم ، چون من دستور تیراندازی را داده ام ، پس خودم هم باید جوابگو باشم . وقتی که به ساختمان سپاه رسیدم ، حاج آقای روحانی ناراحت به نظر می رسید و به محض اینکه مرا دید گفت : باید جلسه ای بگذاریم و پول فشنگ و لاستیک را از فرد مقصّر بگیریم . زمانیکه من در ساختمان سپاه بودم ، حسن آقا همان موقع به محلّ پست بچّه ها می رسد و از بچّه های گشت سراغ مرا می گیرد و می گوید : من برادر دنبال حسین آغاسی زاده هستم . نمی دانید او کجاست ؟ برادران می گویند : آغاسی زاده دست گل به آب داده است و الان هم در ساختمان سپاه دارند او را محاکمه می کنند . حسن آقا با یکی از بچّه های بسیجی به سپاه آمدند او گفته بود : می خواهم ببینم جریان از چه قرار بوده است ؟ جلسه با 4 ، 5 نفر تشکیل شد و به حساب دفتر کاغذی هم آورده بودند که ما را محاکمه کنند . نوبتم که شد گفتم : زمانیکه در محلّ پست بودیم یک ماشین بنز به رنگ مشکی ، بدون پلاک و تعدادی اسلحه هم در کنار پنجره اش بود به پست نزدیک شد . هرچه تابلو ایست را بالا و پایین کردیم ، ایشان توجّهی نکرد و به سرعت از محل دور شد . بچّه ها تیر هوایی زدند ، ما بلافاصله با پیکان دنبال ماشین بنز رفتیم و در بین راه لاستیک عقبش را زدیم . یک دفعه حسن آقا از جا بلند شد و گفت : حاج آقای روحانی کار این برادران بسیجی درست بوده است . مسئول سپاه بجنورد از جا بلند شد و گفت : به چه خاطر کار آنها درست بوده ؟ چرا از برادرتان دفاع می کنید . حسن آقا گفت : به این دلیل که ، برادران بسیجی نمی دانستند که این ماشین سپاه است . اگر ماشین شما پلاک سپاه می داشت شما می توانستید پول تیر و لاستیک ماشین را از این برادران بگیرید . ولی شما سوار یک ماشین بدون پلاک بوده اید و حتّی به تابلوی ایست هم اعتنایی نکرده اید و جهت احترام به این برادران برای یک لحظة کوتاه هم توقّف نکرده اید ، که هیچ . با آن سرعت زیاد از پست عبور کرده اید . حالا ادّعای پول تیر و لاستیک آسیب دیده را می کنید به نظر من شما به این برادران یک چیزی هم بدهکار هستید . من افتخار می کنم که در بین این برادران بسیجی حتّی برای لحظه ای کوتاه باشم . شما مشکل کاری داشته اید و فکر نمی کرده اید که این برادران با این پیکان فرسوده به شما برسند . در نهایت حاج آقا روحانی و مسئول سپاه بجنورد حرفهای حسن آقا را قبول کردند و مسئول سپاه بجنورد مقصّر شناخته شد من هم به اتّفاق حسن آقا به مشهد برگشتیم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه