توجه به خانواده
راوی منصوره ابراهیمی: یک شب در حالی که گردوخاکی بود آمد ساعت یازده شب بود. خانمش گفت: برو لباسهایت را عوض کن. شهید گفت: می خواهیم بیرون برویم و یک دوری بزنیم. از صبح شما خسته شدید و می خواهم شما را بیرون ببرم. بعد به ایشان گفتم: لباسهایت خاکی است. بروید عوض کنید و بعد برویم. گفتند: نه مادر این لباسها با خون هزارها شهید متبرک شده است. گفتم: مادر این لباسها را در بیاور و بده تا گرد و غبار این لباسها را به پا و بدنم که درد می کند بکشم که انشاءا... برایم شفا باشد.
ثبت دیدگاه