اعتقاد به ولايت
راوی علی اکبر آغاسی زاده: حاج حسن آقا در شبی از شبهای تابستان تلفن زدند که می خواهم از جبهه بیایم و احمال دارد تا قبل از اذان صبح به مشهد برسم . با توجه اینکه حسن آقا شب ساعتهای 1_2 نصف شب به خانه می رسد ولی زنگ نمی زند ، و در آن شب سرد زمستانی تا اذان صبح که می داند پدر و مادرش برای نماز صبح بیدار می شوند پشت درب می نشیند . پدرشان متوجه این امر می شوند و سؤال می کنند : چرا درب نزدی ؟ حسن آقا در جواب پدرش می گوید : بابا من به خودم اجازه ندادم که شما را از خواب بیدار کنم . لذا صبر کردم تا اذان صبح فرا رسید بعد درب بزنم .
ثبت دیدگاه