شناسه: 64844

حرمت والدين

راوی منصوره ابراهیمی: خاطره دیگر اینکه پل هزار خانیان بود که به حساب دو سال در کردستان کار می کرد . بعد ما را با مادر ایشان ( مادر حاج آقا ) که زن سیده هستند آنجا برد . با مادر شوهرم و حاج آقا و برادر کوچکترش امیرمان و خواهرش آنجا رفتیم . بیابان بود و پلی بود . اولین پلی بود که ساخته بود . ما گفتیم دوست داریم با پدرش ببینیم . آنجا رفتیم و مادر شوهرم را هم بردیم . همینطور در بیابان نشسته بودیم که ناگهان بمباران هوایی توسط هواپیماها صورت گرفت . شهید گفت : شما به داخل چادر بروید که محفوظ تر است . گفتم : شما خودت با این عمله و بناها روی خاک نشستید و چایی می خورید ، آن وقت ما به داخل چادر برویم . خیلی جوش می زد که برای ما اتفاقی نیفتد . برادرش هم کنار جوی آب بود و گفت : دادش کنار بیا . بعد برای ما نهار آوردند و خوردیم و بعد از طرف سپاه آمدند و از پلی که ساخته بود فیلمبرداری کردند . ما هم تقاضا کردیم و گفته بودیم که ما را هم همراه پدرش به آنجا ببرد . بعد دیگر آنجا بودیم تا بعد از ظهر ما را برد . جاده اینقدر چاله داشت که خدا می داند . این ماشین می افتاد داخل چاله و باز در می آمد . ماشینهای فرماندهی که می دانید چقدر قوی و محکم است . در عین حال درون چاله می افتاد و در می آمد . بعد همانجا داخل ماشین گریه ام گرفت . گفت: چیه مادر چرا اینقدر ناراحت هستید ؟ گفتم : مادر من که یک روز این راه را آمدم و رفتم و دیگر تمام شد . شما که کمر درد هستید ( کمرش در اثر اینکه مجروح شده بود درد می کرد ) چطور این راه را می آیید و شب برمی گردید . گفت : ای مادر ، این کمر درد ها و اینها ارزشی ندارد . اسلام الان به ما احتیاج دارد و ما وظیفه مان را در قبال اسلام انجام دهیم . کمرم که درد بگیرد عیبی ندارد ، باز بعد می خوابیم و خوب می شود . گفتم : واقعاً ما که کمر درد شدیم شما هر روز صبح این جاده به این خرابی را ( آسفالت نبود ) می آئید و شب برمی گردید . گفت اشکال ندارد . در عوض درآن دنیا استراحت می کنیم . چند روزی ما در کردستان بودیم و بعد به همراه پدرش به مشهد آمدیم

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه