شناسه: 64845

توجه به خانواده

راوی منصوره ابراهیمی: بچه ها نسبتاً کوچک بودند. حسن زهرا را روی پایش می گذاشت و شیشه شیر دهانش می کرد. و بچه دیگر را هم غذا می داد. وقتی خانمش می گفت: یکی از بچه ها را به من بدهید می گفت: نه شما از صبح تا حالا زیاد کار کردید و خسته شدید. شما غذایتان را بخورید. خودش بچه ها را می خواباند. ساعت یازده شب که می شد می خوابید. وقتی می خوابیدیم دو مرتبه نصف شب برای نماز بلند می شد. اطاقهای ما کنار هم بود. بلند می شدم و می دیدم برق روشن نیست ولی صدای درمی آمد. متوجه می شدم که بلند شده است و می خواهد نماز شب بخواند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه