شناسه: 64856

عشق به ائمه اطهار

راوی حسین آغاسی زاده: یک شب حسن آقا در منزل ماند و همان جا خوابید . ساعت 3/5 صبح من را بیدار کرد و گفت : بلند شو با هم به زیارت امام رضا (ع) برویم . گفتم : شما امشب با ماشین من بروید من یک روز دیگر می روم حسن آقا گفت : نه من منتظر شما می ایستم تا با هم برویم . من هم از رختخواب بیرون آمدم و وضو گرفتم سپس با اتفاق هم به حرم مطهر امام رضا (ع) رفتیم : نزدیک موزه اتومیبل را پارک کرد . بعد به من گفت : آن مرد در اینجا و در این هوای سرد چه کار می کنند ؟ گفتم : دارد گدایی می کند ؟ گفتم : دارد گدایی می کند . ؟ گفت : فکر می کنی تا صبح بیش از دویست تومان گدایی می کند ؟ گفتم : نه گفت : این گدا در این وقت شب ، آسایش و خواب خود را کنار گذاشته و برای به دست آوردن اندکی از مال دنیا در این سرما و دراین گوشه نشسته است . آیا توبه اندازه این فقیر اعتماد و به وعده های خدا و قرآن نداری .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه