شناسه: 64865

دستگيري از ضعيفان

راوی حسین آغاسی زاده: یک روز حسن آقا به درب مغازه آمد و گفت: من یک مقدار کار دارم. اگر می شود ماشینت را برای مدتی به من بده. گفتم: اگر مزاحم نیستم. همراهت بیایم چونکه کاری ندارم. حسن آقا گفت: اگر بیایی خوب است و خوشحال می شوم. شروع به حرکت کردیم تا اینکه از گلشهر و طلاب سر درآوردیم. حسن آقا مقداری خوراکی، حبوبات، برنج و مواد غذایی دیگری را تهیه کرده بود از داخل ماشین برداشت و به مستمندان آن منطقه داد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه