شناسه: 64868

سعه صدر

راوی عباس نعلبندان صالح: یک روز در منطقه بودم . تصمیم گرفتم خدمت آغاسی زاده برسم و به اتفاق ایشان در منطقه دوری بزنیم . همان طور که در منطقه در حال حرکت بودیم ، رسیدیم به یکی از گردانهای لشکر 41 ثار ا... که متعلق به استان کرمان بود . دژبان آن گردان که بسیجی بود به ما ایست داد و گفت : برگ تردد بدهید . برگ تردد آغاسی زاده مهلتش تمام شده بود و برگ تردد جدید هم نگرفته بود . هر چه به او اصرار کردیم که : برو به فرمانده ات بگو من فلانی هستم ، می گفت : نه باید بیایید پایین و روی زمین سینه خیز بروی . من لباس سپاه داشتم و آغاسی زاده لباس خاکی بسیجی و چفیه هم داشت . من گفتم : آقا جان ایشان معاونت مهندسی قرار گاه خاتم است ، برو این را به فرمانده ات بگو . گفت : نه شما هم بیایید پایین و روی زمین بخواب و سینه خیز برو ، بعد گفتیم : بگذار از زمین بلند شویم ببینیم چه عکس العملی انجام می دهد ، بلافاصله یک تیر در کنار ما به زمین اصابت کرد و گفت : بخوابید و بلند نشوید ، دقیق یادم هست که به مدت 20 دقیقه روی زمین که آفتاب مستقیم می تابید خوابیده بودیم ، شهید آغاسی زاده چفیه را انداخت روی سرش و گمان می کنم خوابید تا فرمانده آمد و آغاسی زاده را شناخت و با هم رو بوسی کردند و از حرکت انجام شده عذر خواهی کرد ، بعد ما را به داخل سنگر فرماندهی هدایت کردند ، رفتیم آنجا و تا چند دقیقه ای از این حرکت انجام شده می خندیدیم و خوشحال بودیم که برادران بسیجی این قدر سخت گیری می کنند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه