شناسه: 64869

حجب و حيا

راوی منصوره ابراهیمی: من مریض شده بودم و می خواستند عمل انجام بدهند . این بچّه فهمیده بود که عمل من مشکل است و گفته بود که به مشهد می آیم . بعد خانمش شبی که فردای آن عمل داشتم به مشهد آمدند . بعد از اینکه نماز را خواندم ، آمد و گفت : مادر چکار می کنید ؟ گفتم : قرآن می خوانم . گفت : دعای توسّل بخوانید و جواد الائمّه متوسّل شوید . ان شاء الله چیزی نیست و عملتان با موفّقیّت انجام می گردد . گفتم : مادر هرچه خدا بخواهد و راضی به رضای خدا هستم . دعای توسّل را خواندیم و بعد شب گذشت و ما صبح حلالیت طلبیدیم . شهید آمد و به خاک افتاد و به پای مادر چقدر گریه کرد و برادرهای دیگر ایشان معمولی خداحافظی کردند و رفتند که حسین آقا و حاج آقا (آن موقع مغازة کاخ داماد را داشتند) من را به بیمارستان بردند . ولی شهید آمد . اصلاً من را رها نمی کرد و من را همینطور می بوسید . می گفت : مادر جان ! ما را حلال کنید و از ما راضی باشید و همینطور خانمش آمد و روبوسی کرد و رفتیم . بعد از اینکه ما را به بیمارستان بردند بعد از ده دقیقه دیدم که با خانمش آمده . گفتم : مادر جان شما چرا آمدید ؟ گفت : نه ، کاری ندارم . بعد ما را به اتاق عمل بردند . وقتی که از اتاق عمل بیرون آمدم و به هوش آمدم پرستاری که آنجا بود ، گفت : این آقا چکارة شماست ؟ پسر شماست . گفتم : بله پسرم هست . گفت : از موقعی که ما شما را به اتاق عمل بردیم این بچّه مرتّب اینجا نماز امام زمان می خواند . چند تا نماز دیگر هم خواند و هر کار کردیم و گفتیم که اینجا در راهروی اتاق عمل اشکال دارد ، گفت : از شما خواهش دارم که بروید ، من به کسی کاری ندارم . بگذارید من این گوشه نماز بخوانم . بعد ظاهراً بی بی جانش به او گفته بودند : که مادر جان همه رفتند ناهار بخورند شما هم بیایید و نهار بخورید . شهید در جواب گفته بودند : من تا مادرم را نیاورند ناهار نمی خورم . بعد از اینکه ما را آوردند و بهوش آمدم ، نماز خواندم . گفت : مادر جان شما به هوش آمدید . گفتم : شما بروید و ناهار بخورید . همه رفتند و ناهار خوردند و باز برگشتند . ولی شما نرفتید که ناهار بخورید . گفت : نه من نذر کردم وقتی شما به هوش آمدید ، اوّلین فرصتی که بدست آوردم به حرم حضرت رضا (ع) بروم و بر زمین و ضریح حضرت رضا (ع) سجده کنم و بعد از اینکه سجده کنم و به خاک بیفتم ، می آیم و ناهار می خورم . گفتم : نه ، مادر جان . الان ساعت 30 / 3 بعد از ظهر است برو ناهارت را بخور . گفت : نه ، نذرم همین است به حرم رفت و ساعت 30 / 4 دقیقه یکمرتبه دیدم که برگشت . گفتم : رفتی . گفت : بله ، به حرم رفتم و نماز خواندم و یک مقداری هم ناهار خوردم . باز آمدم تا احوال شما را بپرسم . تا آخر شب آنجا بود . هرچه به او گفتم : برو . می گفت : نه ، من ببینم شما بهتر شده اید ، بعد می روم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه