شناسه: 64877

تواضع و فروتني

راوی ثریا چوبدار: یک روز دیگر هم یکی از رفیقها تعریف می کردند ، می گفتند که ما با ایشان کار داشتیم و می خواستیم از ایشان کسب تکلیف بکنیم ، به اصفهان رفتیم . گفتند : ایشان به ارومیّه رفتند و بعد به ارومیّه رفتیم . گفتند : ایشان سر کلاس هستند . می گفت : رفتیم و دیدیم که یک اتاقکی هست و یک عدّه هم آنجا نشسته انند و ایشان آمدند . بعد آن آقایانی که آنجا بودند و آن کسی که تدریس می کرد ، فهمیدند که حاج حسن آقا از نظر جمهوری اسلامی ایران شخصی مهم است . با اینکه لباسهایش از لباس یک بسیجی هم فرسوده تر بود ، ولی شخصیّتی مهم است . می گفت که : آمده و به ایشان گفته بود که چرا شما خودتان را به من معرّفی نکرده اید ؟ بعد ایشان در جواب به آموزگارشان گفته بود ، من وظیفه نداشتم که خودم را خدمت شما معرّفی کنم . من هم مثل بقیّه اگر خداوند تبارک و تعالی من را روی زمین بسیجی به حساب آورد برای من کافی است . و می گفت که دیگر به کلاس ایشان نرفت و هروقت می گفتیم که چرا نمی روید و همچنین معلّم نیز می گفت که چرا نمی آیید ، می گفتند : نه دیگر . حالا شما می خواهید به چشم دیگری به من نگاه کنید . و من دیگر نمی آیم من در یک کلاس می خواهم درس بخوانم که شناخته نشده باشم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه