تواضع و فروتني
راوی فاطمه آغاسی زاده: یک دفعه برای دیدن حاج حسن آقاسی زاده به اهواز رفتم. کنار خیابان منتظر بودیم که دیدیم یک جیپی که با گل استتار شده بود آمد. ما جلوی هتل کنار کاروان ایستاده بودیم. حاج حسن آقا از این جیپ پیاده شد در حالیکه خودش هم پر گل بود. من گفتم: که ماشینت گلی است خودت هم پر گل هستی. حاج حسن آقا گفت: من افتخار می کنم به این لباسها. بعد به هتل رفتیم. وقتی به هتل رسیدیم به طرف سالن هتل رفتیم تا با آسانسور به طبقه بالا برویم که دیدیم حسن آقا کفشهایش را درآورد و زیر بغلش گرفت. گفتم: حاج حسن آقا چرا این کار را کردی؟ گفت: شما کفشهایتان را درنیاورید چون اگر من با کفشهای گلی وارد هتل بشوم هتل کثیف می شود و در نهایت سرایدار هتل به زحمت خواهد افتاد.
ثبت دیدگاه