شناسه: 64883

تواضع و فروتني

راوی عباس نعلبندان صالح: یک روزی من در خدمت ایشان بودم که یک نفر چایی آورد ، ایشان بلند شد و دست او را بوسید ، گفتم : آقای آغاسی زاده چرا اینکار را کردی ؟ گفت : لحظه ای که ایشان چایی آورد احساس غرور کردم چون پشت میز بودم با خودم گفتم که اگر این مسئولیت را نداشتم چنین احترامی برایم قائل نبود . این فکر باعث شد که همانجا بلند شوم و دست ایشان را ببوسم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه