زيرکي و هوشمندي
راوی حسین آغاسی زاده: یک روز به اتّفاق حاج حسن آقا به منطقه می رفتیم ، از منطقة فاو که رد شدیم . حسن آقا به خاطر اینکه چند شب خیلی کم خوابیده بود روی صندلی ماشین چرت می زد . به من گفت : سه محور را رد شدی ، محور چهارّم به سمت چپ بپیچ . من هم اشتباه محور سوّم را به سمت چپ پیچیدم و درست به وسط نیروهای عراقی رفته بودم . یک دفعه متوجّه شدم که ماشینها و تسلیحات همه عراقی است . بلافاصله به آمپر بنزین نگاه کردم آن هم آخرش بود . خلاصه حاج حسن آقا را بیدار کردم و گفتم : برخیز که شیرین کاری کردم . گفت : چی شده است ؟ گفتم : راه را اشتباهاً آمده ام . گفت : تو اصلاً حرف نزن چون اصلاً زبان آنها را بلد نیستی اگر هم چیزی گفتند : می گویم این گنگ است . کنار چادرها که رسیدیم نگه داشتم . حسن آقا از ماشین پیاده شد و رفت با عراقی ها شروع به صحبت کرد . ابتدا دست داد و با آنها احوال پرسی کرد . و بعد هم یک مقدار از آنها بنزین گرفت . وقتی پشت فرمان نشسته بودم و حسن آقا با عراقی ها در حال صحبت بود خیلی می ترسیدم چونکه حسن آقا فرماندة مهندسی بود و اگر می فهمیدند او را خیلی شکنجه می کردند . حسن آقا کارت یکی از مهندسین عراقی را که خیلی شبیه او بود ، بدست آورده بود و با همان کارت شناسایی در آنجا خودش را به عراقی ها معرّفی کرد و از آنها بنزین گرفت . در راه برگشت به من گفت : تو یکی از محورها را اشتباه شمرده ای و به قلب دشمن رفتی . چون شب و دیر وقت بوده و امکان این گونه اشتباهات برای هرکسی وجود دارد گذشت می کنم .
ثبت دیدگاه