تلاش و پشتکار
راوی حسین آغاسی زاده: یک روز صبح پس از اینکه از محور فاو می آمدیم در راه برگشت به قرارگاه صراط المستقیم رفتیم . حاج حسن آقا در آنجا با حاج رحیم صفوی جلسه داشتند . من هم در ماشین منتظر حاج حسن آقا ایستادم . ساعت 5 / 12 ظهر بود . تعدادی از برادران مرا برای صرف نهار دعوت کردند و من هم به اتّفاق آنها به آشپزخانه رفتم و نهار خوردم . - حاج حسن آقا متوجّه شده بود که من در قرارگاه صراط المستقیم نهار خورده ام . - پس از اینکه حسن آقا جلسه اش با حاج رحیم صفوی تمام شد باهم به پنج طبقه ها به دیدن یک مهندس که در آنجا زندگی می کرد رفتیم . حسن آقا می خواست راجع به نقشه هایی که آن مهندس کشیده بود اظهار نظر نماید و او را راهنمایی کند . بعد از مدّتی به سمت قرارگاه خاتم الانبیاء حرکت کردیم . وقتی به قرارگاه رسیدیم 5 ، 6 نفر معطّل حسن آقا بودند . به محض رسیدن ما ، حسن آقا به جلسه رفت و من به اتّفاق آقای مینایی که رانندة اصلی حاج حسن آقا بود یک چایی خوردیم و سپس من خوابیدم . ساعت 5 / 3 بعد از ظهر آقای مینایی مرا از خواب بیدار کرد . حسن آقا را هم صدا زد و سفره ای برای ما پهن کردند و دو ظرف پلو مرغ برای ما آوردند . در حین غذا خوردن حسن آقا یک نگاهی به من کرد و چیزی نگفت . بعد از ظهر که به محور فاو می رفتیم ایشان گفت : بعضی در این اوضاع جبهه و جنگ دو بار نهار می خورند و غذای رزمندة دیگری را هم می خورند . در حالیکه پیرزنی غذا نمی خورد و تخم مرغهایش را می فروشد تا به جبهه کمک کند ولی بعضی افراد در اینجا دو بار نهار می خورند . در همین حین بود که از طریق بی سیم گفتند : الان در محور چند آمبولانس احتیاج داریم و ماشین هم در اینجا کم است . حسن آقا گفت : فاصلة ما با شما کم است و به سمت شما در حال حرکت هستیم . وقتی به بیمارستان صحرایی رسیدیم چند نفر از مجروحین را یکی یکی بغل کردیم و در داخل ماشین استیشن می گذاشتیم و سپس آنها را به بیمارستان فاطمه الزهرای فاو می بردیم . همین مسیر را دو یا سه بار رفتیم ، که برادران گفتند : چند نفر مجروح پائین هستند و ما نیرو نداشتیم که آنها را بالا بیاورند . بعد من حسن آقا پایین رفتیم دیدیم که چند زخمی دیگر باقی مانده اند . یکی از آنها را حسن آقا بغل کرد که ببرد و من رفتم آن دو نفر دیگر را که باقی مانده بودند بغل کردم و از تپّه بالا آمدم . در بین راه دیدم حاج حسن در وسط راه مانده است . پس از اینکه آن دو برادر را به ماشین رساندم آمدم و آن برادر دیگر را از بغل و روی شانة حاج حسن آقا گرفتم و آمدم آنها را داخل ماشین گذاشتم ، حسن آقا گفت : بعضی ها که دو بار نهار می خورند ، اشکالی ندارد . خوب به عوضش مجروحها را دو نفر ، دو نفر می آورند . وقتی که مجروحین را به بیمارستان منتقل کردیم ، رفتم که دستهایم را بشویم ، خانم دکتری که مسئول خون بیمارستان بود آمد و گفت : یکی از مجروحین وضعش خیلی خراب و خیلی وخیم است و ما به خون - o (او منفی) نیاز داریم و فعلاً در اینجا نداریم و اگر خواسته باشیم از منطقة دیگری تهیّه کنیم ، زمان را از دست می دهیم . من بلافاصله خندیدم و گفتم : خانم دکتر اینکه غصّه ندارد . یک بسیجی (خودم) که جلوی شماست گروه خونی اش - o (او منفی) است ، و الان یک واحد خون می دهم . برادرم خوشحال شد و من نیز سریع رفتم روی تخت دراز کشیدم و خانم دکتر آمد و یک واحد خون از من گرفت . بعد از اینکه خونم را تصفیّه انجام دادند خون را به آن برادر مجروح تزریق کردند . در راه برگشت حاج حسن آقا یک کمپوت گیلاس برای ما گرفت و داخل ماشین باز کرد و به ما داد که بخوریم . در همین حین گفت : برادر دو تا غذا خوردی به عوضش مجروحها را هم دو تا ، دو تا آوردی و بعد هم که خون دادی . ولی این را حتماً یادت باشد که 40 یا 45 روزی یکبار خون بدهی .
ثبت دیدگاه