شناسه: 64924

خاطرات جنگي

راوی نور علی شوشتری : یک شب ما را برای شناسایی بردند. بالاجبار باید از وسط روستای البیضه عراق عبور می کردیم. آن برادرانی که ما را می بردند و توجیه می کردند و می گفتند: که اینجا روستا است. در کنار آن روستا هم پاسگاه بود. در پاسگاه هم حدود یک گروهان نیروی عراقی برای کنترل هور مستقر شده بودند - هور از جاهایی بود که نیروهای موافق صدام در آن منطقه مستقر بودند . هم بر هورالحمار و هم بر هورالهویزه - مردم آن روستا تقریباً یک ارتباط خیلی صمیمانه ای با رژیم بعث داشتند. برادران خیلی به ما توصیه کرده بودند که عبور از روستا خیلی سخت است. ساعت حدود یک بعد از نیمه شب بود که باید از آن روستا عبور می کردیم. برای شناسایی در عمق البیضه رفتیم. تا از آن عبور کنیم. چون برادرانی که آنجا بودند عربی یاد نداشتند و ما عربی نمی دانستیم. ما را وسط این بلم خواباندند و یک مقدار از چولان ها ریختند که از آن روستا عبور کنیم. معبری ساختیم که از آن رد شویم. در روستا عروسی بود. آب راه روستا را به دو قسمت تقسیم کرده بود. یکی در تاریکی با لهجه عربی ما را صدا کرد که بیا آن طرف روستا برو . من نمی خواستم بروم. ولی گفتند: اگر نروی شاید مشکوک بشوند. من و سردار شهید عامل دو نفری در بلم نشسته بودیم روی هر کدام مان یکم چولان انداختند . این بنده خدا هم آمد و راست روی ما نشست و به عربی صحبت می کردند و خوش و بش می کردند و به جایی رسیدیم که باید پیاده می شدیم. نفس راحتی کشیدیم. رد شدیم و رفتیم پشت سر سنگرهای دشمن راحت پیاده شدیم و آمدیم قشنگ محل های آنها را دیدیم و بازدید کردیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه