تقيد به انجام کامل ماموريت
راوی محمد امیر کریمی زاده : بعد از عملیّات بیت المقدّس خط شلمچه یک نعل اسبی بود که در اختیار نیروهای عراقی قرار داشت و از این نقطه نیروهای ما را خیلی اذیّت می کرد . شهید چراغچی فرماندة گردان ها را جمع کرد تا یک راه حلی برای این خطّ نعل اسبی پیدا کنند . بعد از صحبتهایی که انجام شد ، سردار قالی باف که در آن زمان فرماندة یکی از گردان ها بودند ، داوطلب شدند که این کارها را انجام دهند یکی دیگر از فرماندة گردانهایی که اعلام آمادگی کردند ، حاجی رمضان علی عامل بود . دو گردان آماده شدند و شبانه به مواضع مستحکم دشمن حمله کردند . به دلیل کانال های مین و استحکامات فراوان و نیروهای زبده ای که عراق در آن منطقه به کار گرفته بود ، گردانهای ما با دادن تعدادی مجروح و شهید و اسیر عقب نشینی کردند ، و فردای آن شب دوباره جلسه ای تشکیل شد تا نسبت به انتقال مجروحین به عقب تصمیم گیری کنند . چند گروه 6 و 4 نفری اعلام آمادگی کردند تا بروند و مجروحین را منتقل کنند ، عامل مسئولیّت یکی از این گروهها را بعهده گرفت شب حرکت کردیم و وارد منطقه شدیم ، هرچه جستجو کردیم یک مجروح بیشتر پیدا نکردیم . این مجروح را روی برانکارد گذاشتیم و چهار نفر از برادران به عقب منتقل کردند و ما چهار نفر دیگر به گشت ادامه دادیم ، امّا مجروح پیدا نکردیم ، تصمیم گرفتیم که هر نفر پیکر یک شهید را به عقب منتقل کنند ، در بین راه که می آمدیم ، دیدیم که یکی از بچّه ها صدا زد آقای کریمی ، گفتم : بله ! گفت : یک برادر مجروح این جا است ، بلافاصله سراغ آن برادر رفتم که دیدیم پایش قطع شده و خونریزی زیادی هم کرده است ، پرسیدم حالتان چطور است ؟ گفت : حالی ندارم ، و این برادر را روی برانکارد گذاشتیم ، وقتی که می خواستیم حرکت کنیم ، این برادر گفت یک لحظه صبر کنید . گفتم : چه شده است ؟ گفت : این قمقمه را هم بردارید . پرسیدم این قمقمه چه ارزشی دارد ؟ خودم قمقمه را برداشتم ، دیدم چه قمقمة سردی است ، سؤال برای من پیش آمد که قمقمه سرد آن هم بعد از گذشت یک روز گرم از کجا آمده است ؟ سؤال کردم جریان این قمقمه چیست که اینقدر سرد است ؟ گفت : فعلاً حالم خوب نیست . بعداً برایتان تعریف می کنم ، گفتم در همین فرصتی که هست تعریف کن . گفت : وقتی من مجروح شدم و پایم قطع شد خونریزی شدیدی کردم بعد عطش خیلی زیاد روی من فشار آورد . نزدیک ظهر بود و از فرط تشنگی رو به هلاکت بودم یک دفعه صدا زدم یا زهرا (س) به فریاد ما برس در همین حال دیدم یکی به من گفت : قمقمة آب کنارت است . آب بخور تا چشمم را باز کردم دیدم ، قمقمة آب کنار من است . قمقمه را برداشتم و مقداری آب خوردم عجب آب سرد و گوارایی است . قمقمه آلومینیومی و بدون جلد بود . آن روز تا شب آب خورده بود ، شب هم تا صبح از این قمقمه آب خورده بود . فردا صبح هم که ما رسیدیم دیدیم این قمقمه پر از آب است . تعجّب کردم ، وضعیّت مجروح به گونه ای بود که حتماً باید به شکم روی برانکارد می خواباندیم و قمقمه را هم زیر شکم قرار دادیم . چون قرار بود با سرعت برویم با یک چفیّه دور برانکارد را بستیم که نیفتد ، وقتی به سنگر کمین رسیدیم ، جریان قمقمه را به اطّلاع شهید عامل و چراغچی رساندیم ، سریع آمبولانس درخواست کردند ، تا این مجروح را به بیمارستان منتقل کنند ، وقتی ایشان را سوار آمبولانس کردیم ، دیدیم قمقمه نیست . فکر کردیم برادر مجروح برداشته ، از ایشان سؤال کردیم که قمقمه را چکار کردی ؟ گفت : تا زمانی که من را داخل آمبولانس گذاشتید ، قمقمه روی برانکارد بود ، هرچه جستجو کردیم و حتی دوباره تا جایی که مجروح را از آن جا حمل کرده بودیم رفتیم ولی اثری از قمقمه بدست نیامد .
ثبت دیدگاه